نگاه کن
هنگام طلوع تردید
شکست را مزه کن …
هنگام غروب امید
عشق را فریاد کن …
مرده ، مرده به دنیا آمده ام
اکنون … شاید
تسلیم و سرسپرده
حیران …
صدا کن
خسته از رویا
خیال کن…
نگاه بی جان ام را
نگاه کن …
فیلمساز، نویسنده و شاعر ( خواهش می كنم از انتقال و يا انتشار ِ نوشته های وبلاگ خودداری كنيد . سپاسگزارم . )
۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
-
شاید مرده ... شانزدهم يا هفدهم اسفند ماه سال 73 يا 74 آقا پرويز، صاحب تراشكاري دو نبش خيابان مازندران، ساعت چهار و پنجاه و سه دقيقه صبح، ا...
-
در ناکجا آباد ِ زمین که هیچ کجا را به هیچ کجا نمی رساند ؛ خدا با من و برای من می گریست ! باورم کن؛ باورم مرده است .... من در می...
-
مینا دیشب خواب خیلی بدی دید.صبح که با صدای مامان بیدار شد، باورش نمی شد، توانسته، حتی در خواب، چنین چیز بدی را ببیند! وقتی مامان دید، می...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر