نگاه کن
هنگام طلوع تردید
شکست را مزه کن …
هنگام غروب امید
عشق را فریاد کن …
مرده ، مرده به دنیا آمده ام
اکنون … شاید
تسلیم و سرسپرده
حیران …
صدا کن
خسته از رویا
خیال کن…
نگاه بی جان ام را
نگاه کن …
فیلمساز، نویسنده و شاعر ( خواهش می كنم از انتقال و يا انتشار ِ نوشته های وبلاگ خودداری كنيد . سپاسگزارم . )
۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
-
خسته از کابوس های قدیمی در پیچ ِ یک کوچه ی بن بست مانده ام چراغی بیفروز همسایه خانه تاریک است علیرضا توانا
-
صحنه: ایستگاه قطار [نیمکت زردی میان صحنه است و دو خط موازی به نشانه ریل در مقابل آن. مرد بر روی نیمکت نشسته است و به زمین چشم دوخته است. ...
-
مینا دیشب خواب خیلی بدی دید.صبح که با صدای مامان بیدار شد، باورش نمی شد، توانسته، حتی در خواب، چنین چیز بدی را ببیند! وقتی مامان دید، می...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر