نه !
آفتاب سیاه نیست !
برکف ِ دستان ِ تو
باران
از شیارهای نیایش ِ خورشید می بارد ؛
و ماه
دل سپرده به مرداد
برای صدفی به کوچکی اقیانوس
و مرواریدی
به شگفتی
رقص ِ گیسوان تو درباد
ترانه می خواند :
" گندم ؛
در بهشت ِ مردمک های ِ تو
میوه ای ممنوعه نیست !
جاده ای است هموار
که در انتها
همه ی همه ی ِ رویاهای تو را
در آیینه رهایی و نور
تعبیر می کند ....
گندم ؛
در بی پایانی پرسش های دوّار
خیال ات
آتشکده الماس و یاس است
لشگری است گلگون
از پرنده های ِ مهاجر
_ جنگاوران ِ سیّاره ِ رنگارنگ ِ نقاشی _
که به جنگ هیچ گندمزاری نمی روند
و تنها گونه های ِسیاه اندوه را
با سرخی نشانه های ِ امید
با یوسه های فردا
شاد و رنگین می کنند ....
گندم ؛
فراموش نکن
به یاد بیاور
و به خاطر بسپار
با هر تبسّم تو
کهکشانی نو زاده می شود
نوزادی که فراموش نمی کند
به یاد می آورد
و به خاطر می سپارد
که بی تو
تمام گزاره های ِ عاشقانه اش
بی نهاد بود .... "
نه !
آفتاب سیاه نیست !
آفتاب سیاه نیست !
برکف ِ دستان ِ تو
باران
از شیارهای نیایش ِ خورشید می بارد ؛
و ماه
دل سپرده به مرداد
برای صدفی به کوچکی اقیانوس
و مرواریدی
به شگفتی
رقص ِ گیسوان تو درباد
ترانه می خواند :
" گندم ؛
در بهشت ِ مردمک های ِ تو
میوه ای ممنوعه نیست !
جاده ای است هموار
که در انتها
همه ی همه ی ِ رویاهای تو را
در آیینه رهایی و نور
تعبیر می کند ....
گندم ؛
در بی پایانی پرسش های دوّار
خیال ات
آتشکده الماس و یاس است
لشگری است گلگون
از پرنده های ِ مهاجر
_ جنگاوران ِ سیّاره ِ رنگارنگ ِ نقاشی _
که به جنگ هیچ گندمزاری نمی روند
و تنها گونه های ِسیاه اندوه را
با سرخی نشانه های ِ امید
با یوسه های فردا
شاد و رنگین می کنند ....
گندم ؛
فراموش نکن
به یاد بیاور
و به خاطر بسپار
با هر تبسّم تو
کهکشانی نو زاده می شود
نوزادی که فراموش نمی کند
به یاد می آورد
و به خاطر می سپارد
که بی تو
تمام گزاره های ِ عاشقانه اش
بی نهاد بود .... "
نه !
آفتاب سیاه نیست !