شب در ميان غريبه گان
اندامهاي در هم
جيغ هاي مسموم
اينجا
آخر ِ رازهاي جهنم است !
به سر دردهاي شبانه ام مي انديشم
روزهاي كوتاه ام
و شبهاي بي شوق ام
از اين زندان كه بگريزم
دوباره در خوابهاي بهاري
به تنهايي ام مي بالم ....
از تهران تا غربت
من با نوروز
نه مي ميرم نه زنده مي شوم
فقط پوزخندي بر مژه هايم مي نشيند ....
از غربت تا تهران
بر گيسوان ِ بليت دو طرفه اي كه مرا باز مي گرداند
شانه مي زنم ...
و ،
بس !
اندامهاي در هم
جيغ هاي مسموم
اينجا
آخر ِ رازهاي جهنم است !
به سر دردهاي شبانه ام مي انديشم
روزهاي كوتاه ام
و شبهاي بي شوق ام
از اين زندان كه بگريزم
دوباره در خوابهاي بهاري
به تنهايي ام مي بالم ....
از تهران تا غربت
من با نوروز
نه مي ميرم نه زنده مي شوم
فقط پوزخندي بر مژه هايم مي نشيند ....
از غربت تا تهران
بر گيسوان ِ بليت دو طرفه اي كه مرا باز مي گرداند
شانه مي زنم ...
و ،
بس !