هزاران درد ِبی درمان ....
نمی دانم
از کدام کوره راه باریک
به این منزل خراب آمده ایم ؟!
خانه بی سقف مانده است ؛
و از آسمان
تگرگ ِ شک می بارد ،
همه هنگام ....
آه ؛ پیامبر ِ کتاب خوان ِ من
کجایی تا ببینی ؛
چگونه خوابهای ِ بی تعبیر
در افسون ِ لحظه های ِ یک پرواز
همیشگی شده است ،
بی هم نشین ، بی راز ....
آه ، ای خدای ِ همیشگی برگرد
و این بره های ِ جدا مانده ات را
با خود ،
به جزیره جواب ها ببر!
آنجا که همه چیز
برای اندوه ِ انبوه ما
تسلی است !
( خیالی ماندگار مانده
برای شب های طولانی قبر و قدر.... )
امشب برای پرهیزگاری نگاه تو
ترانه ای تلخ
نخواهم سرود !
و از یاد خواهم برد
بهشت
اختیارش راِ به دست ِ ابليس سپرد
تا آدم را به خاک بسپارد !
هزاران درمان
بی درد مانده است !
انگار ....