بر لبه سنگی دیوار زندان خانه نشسته ام
منتظر باد...
رویاهای ِ آشفته خواب آخرم را
به بهانه دور بودن از تو
به دستان ِ خسته از سفر بهشت داده ام
تا که تعبیرش را از زبان دلتنگ خدا بیاورد
اما
باد از هراس اش رویای نیمه شب ام را به باران داد؛
و افسوس
باران را دیگر هرگز ندیده ام ....
از آن رویا تا به امروز ....