در امتداد رنگ موج ها
قدم مي زديم .
گفت : نگاه كن !
ردّ ِ پای ِ برهنه ما، بر تن ِ شن ها
مثل هزار توي قصه هاي قديمي است !
ايستادم ؛
از گام هاي من ، ردّی نمانده بود !
در طلوعي ديگر ،
او رفته بود باز ....
_ بيداري ؟
نيمه شب پرسيد !
قدم مي زديم .
گفت : نگاه كن !
ردّ ِ پای ِ برهنه ما، بر تن ِ شن ها
مثل هزار توي قصه هاي قديمي است !
ايستادم ؛
از گام هاي من ، ردّی نمانده بود !
در طلوعي ديگر ،
او رفته بود باز ....
_ بيداري ؟
نيمه شب پرسيد !