آزادی
ای خواهر ِ بزرگ
ای برادر كوچك
برای اين كه بميری ...
آزادی
برای كوچ
به سرزمينی
كه رازهای تو را نمی داند
و به تو
هم چون لطيفه ای كهنه
نمی خندند ...
آزادی
برای بوسيدن ِ كابوس
كه هر نيمه شب
ميان لب های تو
تكرار مي كند :
آزادی برای نخواندن
آزادی برای گريستن
آزادی برای نبودن
نماندن و نديدن و نسرودن
آزادی كه ندانی
آزادی كه نمانی
آزادی ، برای ...
آزادی ، نه برای ...
آه ، ای برادر ِ بزرگ
اي خواهر كوچك
امّا ؛
ما هنوز در بنديم
در بند ِ نرفتن
در بند ِ نمردن
در بند ِ زندگی ...
خوشا عشق ،
كه ما سوخته جانان
همراه و هم درد و هم بند ِ
زندان ِ آغوش يكديگريم ؛
هماره ،
هم چون هميشه و هنوز ....