به ايستگاه رسيد
بي چمدان و بي بليت
به ريل ها لبخند زد
به سوزنبان سلام كرد
روي ماه ِ تك تك ِ مسافران را بوسيد
آنگاه دستان اش را
به نشانه ي ِ به خاطرم بسپار
به سوي آسمان گرفت و پياده به راه افتاد
آخر او
از قطار ِ خواب جا مانده بود !
مسافر ِجاده ي ِ كهكشان ما
سرانجام
آسوده و آرام
بيدار ماند ....
و پايان ، در انتها ، تمام شد
آغاز ِ بيداري ....