(1)
خواهران ام
سينه هايشان را
به يك پکِ سيگار
فروختند
مه
لا به لایِ گيسوانشان
فرو رفت
اندامشان
از عبورِ آلياژ هایِ سنگين
لرزيد
و من
حلقه وفاداریِ بدلی ام را
به غربی ترين مژه ام آويخته ام
تا ماهيان سرخِ هم پيمان ام
در طولانی ترين شبِ سال
بيدار بمانند....
(2)
دو قطره باران
در ميانه تابستان
نفوذ كرد
به تنگنایِ مشت هایِ بسته ام
و تا كنون
واژه هایِ ناشناخته
از شيارهايش
فوران می كند
و خواهرانِ سال های پيشین ام
که حفره خالیِ چشمانِ عروسك هایِ سفاليشان را
با لخته های ابر
پر كرده بودند
چون
مرا
به نام شناختند
ناگهان
آرزويی
ميان دو كتفم را شكافت
دو بال صورتی نرم...
bahartaheri.blogspot.com
خواهران ام
سينه هايشان را
به يك پکِ سيگار
فروختند
مه
لا به لایِ گيسوانشان
فرو رفت
اندامشان
از عبورِ آلياژ هایِ سنگين
لرزيد
و من
حلقه وفاداریِ بدلی ام را
به غربی ترين مژه ام آويخته ام
تا ماهيان سرخِ هم پيمان ام
در طولانی ترين شبِ سال
بيدار بمانند....
(2)
دو قطره باران
در ميانه تابستان
نفوذ كرد
به تنگنایِ مشت هایِ بسته ام
و تا كنون
واژه هایِ ناشناخته
از شيارهايش
فوران می كند
و خواهرانِ سال های پيشین ام
که حفره خالیِ چشمانِ عروسك هایِ سفاليشان را
با لخته های ابر
پر كرده بودند
چون
مرا
به نام شناختند
ناگهان
آرزويی
ميان دو كتفم را شكافت
دو بال صورتی نرم...
bahartaheri.blogspot.com