۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

عميق و طولاني با عشق ....



کرم خاکی کوچولو ، عاشق خدا شده بود ! خیلی عاشق خدا شده بود ....
تمام شب قبل و شب قبل تر و سی و هشت شب قبل ترش را بیدار مانده بود که خواب خدا را ببینه ؛ ولی حالا که باز هم صبح شده بود، خسته ترین کرم خاکی عالم ، که حالا خسته ترین عاشق عالم هم بود ؛ دیگه نمی توانست سینه خیز خودش را بکشه توی لانه اش ؛ حتی نتوانست تن نرم اش را بکشه زیر سنگ سخت بزرگی که خیلی خیلی نزدیک اش بود . تنها کاری که توانست بکنه این بود که جوجه گنجشک گرسنه ای را که از لانه اش پایین افتاده بود با یک فریاد بلند متوجه خودش بکنه !
بقیه ماجرا ، نگاه پر از عشق و اشتیاق کرم کوچولو بود ، که هم چنان بیدار بیدار چشم دوخته بود به آسمان و بعدش به نوک خوشگل و خوشحال گنجشک کوچولو ؛ که بدون تلاش و گشتن داشت سیر می شد !
آخ که چقدرعالیه ! یک خواب عمیق و طولانی ، با عشق ....

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

بخوان !


 امشب
در کرانه شرقی آسمان دل ام
غوغاست ....
جبرئیل فرود می آید و غمگین ترین آیه ها را برای من
نازل می کند و می گوید :
" بخوان ! "
آه می کشم وبا تنها ترین تعبیر خواب ها
امشب
آه می کشم ....

مادرم مهربان می آید
نگران روزهای من است !
به سن دست های اش زل می زنم
تاریخ رنج تحمل من است .
دلداری اش می دهم
می گویم :
- هنوز بیدارم و همه چیز را به یاد می آورم !
به یاد می آورم
دل نشین و سر مست
یکی از همین روز ها یا شب ها
همه چیز تمام می شود !
همه چیز همان گونه که آغار شد
یک باره و بی خبر تمام می شود !
و زمانی می رسد از راه که همه
برای به یاد آوردن چهره ام
آلبوم های پوسیده اشان را تورق کنند !
مادرم مهربان آه می کشد .

" بخوان ! "
جبرئیل غمگین می گوید .
و من تسلیم
صدای فرشته مرگ را در آوای اش می شناسم ....

باید سکوت کنم
باید یاد بگیرم سکوت کنم !



۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

به ياد بياور ....


به ياد بياور
- با هر غروب و طلوع -
از هزار قبيله تقدير
تنها يكي باقي مانده است
رها شده در ديار ِ هراس آباد
سرزمين موروثي وحشت
سرداراني مغلوب ولشكري وامانده
از بي بارترين نبرد ِ جغدان
كيفر ِ كفر ِ تاريخ ِ ترديد
( خورشيد هنوز در حوزه هاي ِ جيغ
به دور ِ زمين ِ بي نهايت صاف
صاف مي چرخد ! )


به ياد بياور
- با هر غروب و طلوع -
هم اكنون يكي را
ميان ديوارهاي سنگي بي روزن
سينه اش را مي شكافند
ترس از شيارهاي كف ِ دستان اش بالا مي رود و
مي رسد به مردمكهايش
و خون
اقيانوسي از خون
شتك مي زند بر پوتين هاي سياه ِ مشتي بي نام ....


به ياد بياور
َ- با هر غروب و طلوع -
تنهايي
تنهايي
و باز تنهايي ....



۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

عشق ِ تو نمي ميرد ....

( خواهش مي كنم از انتقال و يا انتشار ِمطالب وبلاگ خودداري كنيد . ممنونم . )


... عشق تو نمی ميرد !


( ازدواج )


ترکان ، دختر ِ منیر خانم چند روزی بود که آمده بود خانه آقا حسام . همه همسایه ها رفته بودند توی جلد ِ پروانه زن ِ حسام که چرا دختر جوان را راه داده به خانه اش ، بر دل ِ شوهر ِ جوانش !
پروانه هشت ماهه حامله بود . به همه می گفت خودش از منیر خانم خواسته ، بگذاره این ماه ِ آخری ، ترکان بیاد پیش او تا کمک حالش باشد ! حسام از او خواسته بود که این را به همه بگوید و او مهربان و مومنانه ، چنان معصومانه این گفته را بارها و بارها تکرار کرد که در آخر خودش هم باور کرده بود ، بودن ترکان ، در خانه اش لطفی خود خواسته است .
پروانه دختر ِ تحصیل کرده ای بود و به قول حسام ، باید فرقی با سایر زنان همسایه می کرد که بیشترشان حتی بلد نبودند امضا کنند ! پروانه دیپلم داشت ، و آشنایی اش با حسام همِ به همین دلیل بود . حسام دانشجو بود و مستأجر طبقه دوم ِ خانه شان ؛جایی که برای پروانه هنوز هم بهترین جای دنیا محسوب می شد . دختر جوان به اصرار مادرش ، که همیشه در حال ِ کشیدن ِ نقشه های پنهانی برای شوهر دادن او بود ، مجبور شد وانمود کند در درس ِ ادبیات دچار ِ چنان مشکل ِ بزرگی است که هر آن امکان دارد از مدرسه به همین دلیل اخراجش کنند ! برای پروانه این کار ، که در ابتدا مشکل ترین کار دنیا بود ، به دلیل این که شاگرد اول کلاس بود ، رفته رفته به دلپذیرترین کار روزانه اش بدل شد . ای وای ، هفته ای دوبار، بودن با کسی که دوستش داری و بعد تبدیل شدن این دو بار به هر روز . حتی هنوز هم اندیشیدن به آن روزها و شبها برای پروانه ، مثل ِ یک خواب شیرین یا رويای دم ِ صبح بود !
در خانه ای که مهمترین گفتگوی ِ روزانه ساکنان اش درباره ی ِ مشتری های ماست بندی مرد ِ خانه بود ، رفتن و نشستن و گوش کردن به حرفهای ِ جوانی که می گفت و می گفت و می گفت و هیچ کاری به این نداشت که دختر چشم و گوش بسته ماست بند محل یک کلمه از حرفهایش را هم نمی فهمد ! در واقع ، تنها چیزی که در این مدت پروانه دستگیرش شد این بود که باید به پدر زحمتکش اش افتخار کند زیرا در جهان داشت اتفاقاتی می افتاد که حکومت، دیر یا زود به دست ِ ماست بندان جهان می افتاد !
حسام شش ماه بعد از اولین جلسه رسیدگی به وضعیت بحرانی درس ِ ادبیات ِ پروانه ، باز هم به نظر دختر ِ عاشق شده صاحب خانه اش، ناگهانی پرسید : می دونی زندگی کردن با آدمی مثل ِ من چقدر سخته ؟
پروانه نمی دانست ولی پاسخی را داد که گمان کرده بود معلم اش دوست دارد بشنود .
گفت : هر چی شما بگید ...!
حسام خندیده بود . همان طور که هر کسی از شنیدن ِ پاسخ ِ نابجا ولی خوشایند می خندد .
خلاصه تحصیل ادبیات ِ موهوم، ارتجاعی و امپریالیستی حداقل ثمره اش
برای استاد و شاگرد ، ازدواج بود !
و حالا ، پیش از ورود بچه به زندگی دونفره آنها ، ترکان آمده بود . دختری که او به دروغ به همه گفته بود دختر ِ منیر خانم ، یکی از همسایه های محله قبلی اشان است ! حسام از او خواسته بود این را بگوید و او وفادارانه همان کاری را کرده بود که هرعاشق دیگری می کند ؛ گوش سپردن به فرامین معشوق !


( اتفاق )


پدر و مادر ِ پروانه که آمدند ، ترکان مثل ِ تمام زمان های دیگری که احساس می کرد پروانه دوست دارد با حسام تنها باشد ، به بهانه ای از اتاق بیرون رفت . مادر پروانه با نگرانی ، هشدار دهنده و نجوا گون ، به پروانه گفت : می داند همسایه ها به او چه گفته اند ؟!
پروانه شانه هایش را بالا برد ، به نشانه بی اهیتی موضوع . مادر اما دست بردار نبود .
ادامه داد : به من می گن چرا نمی یایی کمک دخترت ، تا دایه ها براش دلسوزی نکنند !
پروانه محکم گفت : من کمک نمی خوام !
مادر محکم تر گفت : پس این دختره اینجا چکار می کنه ؟!
پروانه جواب آماده اش را تحویل داد : یعنی غیر از ترکان ، کمک دیگه ای لازم ندارم !
مادر دلخور شد : خودم می یام کمکت این دختره را رد کن بره !
پدر که تا کنون ساکت بود به پشتیبانی مادر وارد معرکه شد : اصلا این دختره یه دفعه از کجا سر و کله اش پیدا شد ؟!
این بار پروانه دلخور شد : ترکان دوست ِ مدرسه منه !
مادر بلافاصله گفت : این دوست مدرسه تا حالا کجا بود ؟
پدر ادامه داد : مگه خودش خونه زندگی نداره ؟!
پروانه جواب آماده اش را دوباره تحویل داد : یکی دو سال شهرستان بودند . همه خانواده اش توی زلزله طبس مردند . خودش هم دانشجوئه! دانشگاهها که دوباره باز بشه دوباره برمی گرده خوابگاه .
مادر گفت : اومدیم و دانشگاهها حالا حالاها باز نشد ؟
پدر با اطمینان ادامه داد : حالا حالا هم باز نمی شه ! دیشب حاجی دباغ گفت دانشگاهها را واسه این بستند که شده بود شهرنو !
مادربا تعجب و پروانه با خشم ، هم زمان به چشمان او نگاه کردند . پدر هر چند به نظر پشیمان نمی آمد ، ولی سرش را پائین انداخت .
مادر برای عوض کردن موضوع پرسید : حالا شوهرت کجاست ؟
پروانه با طعنه ، رو به پدرش گفت : از وقتی شهرنوها بسته شده بی کار شده ، داره دنبال کار می گرده !
پیرمرد ِ ماست بند با چشم غره ای به پروانه خیره شد .
مادر بی توجه به نبردی که در حال شروع بود ، باز پرسید : پس خرج ِ سه نفرو از کجا میاره می ده !
پروانه گفت : ترکان که خرجی نداره !
مادر پرسید : خودتون چی ؟
- هر چی کتاب داشت ، فروخت . الان هم میره جلوی دانشگاه کتاب خرید و فروش می کنه .
مادر ملتمسانه به شوهرش نگاه کرد .
پدر زیر لب، بدون آنکه به پروانه نگاه کند ، پیشنهاد داد : اگه خواست می تونه بیاد پیش خودم وایسه ، اگه هم نخواست به هر کدوم از کاسبهای محل که روبندازم ، رومو زمین نمی ندازند !
مادر مهربان و ذوق زده به پروانه چشم دوخت .
پروانه لحظه ای مکث کرد سپس رنجیده و غم آلود زمزمه کرد : می ترسم بیاد ماست بندی تون را نجس کنه !
پدر خشمگین از جا برخاست و با تحکم به مادر گفت : دیدی گفتم نذار من سبک بشم !
مادر میانجی گرانه گفت : چیزی که نگفت حاجی ؟
پدر با صدایی که تلاش می کرد فریاد نشود ، گفت : صد بار بهت گفتم من توی ِ دین این پسره شک دارم ! این معلوم نیست گبره ، بابی یه ، بهائی یه ! به خرجت نرفت . گفتم خودم دیدم تو ماه رمضون سیگار می کشه، نگفتم ؟! هر چی گفتم یه بهونه یی آوردی ! حالا تحویل بگیر ... اینم از دخترت ! چرا جرأت نکردی چیزی که گفتم ازش بپرس ، بپرسی ؟! ها ....
مادر مستأصل گفت : باشه می پرسم ازش ، هنوز که از اینجا بیرون نرفتیم ، تو فقط هوار نکش ، همه همسایه هاشو بریزی اینجا ....
پروانه شگفت زده به مادرش خیره شد . می خواست زودتر بداند به چه پرسش جدیدی باید پاسخ دهد . کمی هم ترسیده بود که نکند از محدوده پاسخ هایی که بارها با حسام مرور کرده بود فراتر باشد .
مادر آرام پرسید : دختره نماز می خونه ؟
پروانه جاخورده گفت : آره !
پدر بی حوصله مداخله کرد ؛ و خود سوال اصلی را پرسید : به جون بچه ای که چشم انتظارشی قسم بخور ، این دختره سیاسی نیست ؟
پروانه بلافاصله و بی اراده گفت : نیست !
ماست بند اصرار کرد : قسم بخور ؟
مادر احساس خطر کرد : میگه نیست دیگه ... چرا گیر دادی ؟!
پروانه احساس کرد ، نوزاد نزائیده در شکم اش تکان می خورد . احساس کرد که انگار ، او نیز در این نبرد ِ ناخوشآیند ، تلاش می کند نظر خودش را به دیگران برساند ؛ مگر نه این که پای جان او نیز به میان آمده بود .
پروانه فروریخته و دربند تنها به یک کار با جدیت ادامه می داد ؛ متنفر شدن ِ فزاینده و لحظه به لحظه از موقعیتی که در آن گرفتار شده بود . زیر لب گفت : چرا حسام نمی یاد ؟!
اگر حسام می آمد از او می پرسید : اگه منو به جون ِ بچه مون قسم دادند چی باید بگم ؟!
تلاش کرد پاسخ حسام را حدس بزند ، که صدای ِ مادرش را شنید که معترض و نالان بر سر پیرمرد فریاد می زد : حالا راضی شدی ؟! کشتی اش که ؟! خوشت باشه ؟!
مادر سر ِ پروانه را بر شانه گرفته بود و ترکان که پس از شنیدن ِ سروصدا وارد اتاق شده بود ، آرام آرام شانه های ِ میزبان ِ از حال رفته اش را می مالید .
مرد ِ ماست بند تلاش می کرد نگرانی اش را پنهان کند ولی وقتی پروانه چشم باز کرد و لحظه ای معصومانه به او نگاه کرد و نالید : بابا بچه مو کشتی ؟! بابا ، تو راضی به مرگ بچه منی ؟!
ناگهان پیرمرد ویران شد . بر زمین نشست و هق هق تلخی را آغاز کرد.
پیرمرد می گریست و بریده بریده می گفت : من بمیرم اگه به بد دخترم راضی باشم ! من بمیرمو نشنوم دخترم این حرفا را به من می زنه ! بابا به خدا حاجی دباغ می گه ؛ هر کی به سیاسی ها پناه بده از شمر بدتره ، از قاتل ِ امام زمان بدتره ! بابا من نگران ِ نونی هستم که شوهرت می خواد توی سفره تو و اون طفل ِ بی گناه بگذاره !
ترکان لیوان ِ آب قند را صبورانه و مهربان تا نزدیکی دستان ِ لرزان پیرمرد که بر پیشانی اش چسبیده بود بالا آورد و اطمینان بخش ولی زیر لب گفت : حاج آقا مطمئن باشید من سیاسی نیستم .
پروانه نمی دانست لحن ِ مهربان ِ ترکان یا خوش باوری پیرمرد ، پایان دهنده اتفاق ِ تلخ ِ عصر ِ چهارشنبه پانزدهم مهر بود . هر چه بود او از این که به جان بچه اش قسم نخورده بود ، خیلی راضی بود . مثل تمام کسانی که حسام می گفت زیر شکنجه ها هیچ نمی گویند ؛ و از این نگفتن ها همیشه راضی اند !
برای اولین بار ، پروانه یکی از حرفهای ِ حسام را تجربه کرده بود . یکی از مهمترین هایش را ....


( سيانور )


دو روز و سه شب بود که از حسام هیچ خبری نداشت . هزار ساعت بود که شوهرش را ، عشق اش را ندیده بود .
یک نفر با چادر و روی گرفته آمده بود دم ِ در ِ خانه ، و وقتی وارد اتاق شده بود و پرده ها را کشیده بود ؛ پروانه فهمیده بود ، مرد است !
مرد ِ چادری به پروانه گفته بود از طرف ِ حسام آمده است و از او خواسته بود هر چه حسام در آشپزخانه دارد به او بدهد که با خودش ببرد !
پروانه حیران گفته بود ، حسام هیچ چیز در آشپزخانه ندارد !
مرد خود به آشپزخانه رفته بود و کاشی ششم از طرف ِ پنجره را از جا در آورده بود .
و تازه پروانه دانست حسام خیلی چیزها داشته که او بی خبر بوده !
مرد از پروانه خواست که اگر پس از او ، کس دیگری به سراغش آمد و خود را دوست حسام معرفی کرد ، یقین بداند دروغگو است .
مرد چادرش را به سر کرد و بار دیگر آماده رفتن شد ، اما این بار با دست ِ پر .
پروانه که در تمام این مدت در سکوت به حرکات ِ مرد چشم دوخته بود ، دیگر بیش از این تاب نیاورد و پرسید : حسام کجاست ؟
مرد با لبخند ِ معناداری گفت : نمی دونم ... اگه هم می دونستم به شما نمی گفتم . می دونید که چرا ؟
پروانه نمی دانست ولی در این مدت به خوبی یاد گرفته بود نپرسد که، چرا ؟!
شتابزدگی حرکات مرد ، پروانه را هم به تب و تاب انداخت .
پرسید : کی برمی گرده خونه ؟
و مرد چنان از پرسش او شگفتزده شد ، که بی اختیار پرسید : کی ؟!
پروانه فهمید سئوالش درباره حسام ابلهانه بوده است ، زیر لب پاسخ داد : ترکان !
و ادامه داد : آخه اون هم پری شب رفت و دیگه برنگشت !
مرد ایستاد . آن چنان ایستاد که معمولا مجسمه ها می ایستند ، و وقتی حرکت کرد که بغض اش را فرو برده بود . انگار دیگر عجله ای نداشت، برای هیچ کاری عجله ای نداشت . کوله بارش را بر زمین گذاشت و به طرف ِ پروانه برگشت و گفت : ببخشید ، من باید خیلی از شما تشکر می کردم .
پروانه خواست بپرسد ، چرا ؟! ، ترسید ابلهانه باشد .
مرد گفت : می دونید چرا ؟
پروانه پرسشگرانه نگاهش کرد .
مرد ادامه داد : برای تمام ِ زحمت هایی که برای نرگس کشیدید ....
پروانه هم چنان مات بود .
_ حالا دیگه مهم نیست اسم ِ واقعی اش را بدونید ، اسم واقعی ترکان ، نرگس بود . قرار گذاشته بودیم فردای پیروزی انقلاب با هم ازدواج کنیم ! ولی خب .... نشد !
پروانه مبهوت به مردی نگاه می کرد که باز شبیه مجسمه شده بود ، تا کسی متوجه بغض اش نشود .
_ خیلی از محبت های شما حرف می زد و حسابی از دردسرهایی که برای شما درست کرده بود شرمنده بود !
پروانه زمزمه کرد : خیلی دلم براش تنگ شده ... بهش بگید این طوری می خواست برای بچه من بافتنی ببافه ؟...الان کجاست ؟
پروانه نمی دانست کدام یک از گفته هایش باعث شد ، مردمک های ِ عسلی مجسمه سنگی ، مثل برف آب شود !
مرد چند نفس ِ عمیق پیاپی کشید تا از آب شدن بیشتر درونش جلوگیری کند و در برابر چشم ِ زن ِ باردار که لابد یکی از میلیونها خلق ِ در زنجیری بود که هیچ امیدی جز او و همرزمانش نداشتند ، فرو نریزد !
_ همیشه اتفاقات بد بیش از آن تصوری است که ما از بدی داریم !
مرد گفت ، با بغض . و دوباره کوله بارش را برداشت که برود .
ولی پروانه ول کن نبود . انگار یک بار در عمرش خواسته بود ، سئوالاتش را در برابر جملاتی که معنایش را نمی فهمد ، رها نکند !
آن هم در برابر مردی که با چادر آمده بود و قرار بود پس از آن دیگر نیاید ؛ نه او ، نه هیچ کس دیگر !
بار دیگر پرسید ، آن گونه که باید به آن پاسخی صریح داد ؛ دقیقا همان گونه که پرسیده شده اند .
_ ترکان کجاست ؟
_ نرگس ....
_ حالش خوبه ؟
_ آره ....
_ کجاست ؟!
_ جایی که دیگه لازم نیست از هیچ کس و هیچ چیز بترسه ! رها شد از همه چیز ....
پروانه لحظه به لحظه بیشتر در می یافت ، انگار جنس ِ مجسمه مرد ِ سنگی از برف بوده است ! گونه های ِ مرد خیس ِ خیس شده بود !
پروانه تب آلود پرسید : زنده است ؟
مرد انگشتان ِ مصمم اش را بر قلبش گذاشت و گفت : آره ....
چقدر انگشتانش شبیه انگشتان حسام شده بود . و وقتی به شکم ِ بر آمده پروانه اشاره کرد و با لبخندی مومنانه ادامه داد : اونجا ....
پروانه شک نداشت پس از هزار ساعت ، حسام را بار دیگر دیده است !
فقط توانست یک سئوال دیگر بپرسد ، با تمام توانش پرسید :
_ چرا ؟! چطور ؟!
مرد برفی ، بار دیگر چادر به سر به کوچه زد ، ولی پیش از آن گفته بود : با سیانور .... مثل این که یکی از کاسب های محل لوش داده ....
این بار با این که پروانه معنای سیانور را هم نمی دانست ؛ پیش خود فکر کرد : اگه می دانستم هم ، به خودم نمی گفتم !







۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

آه ....

شب می رسد از راه
و همه ی دست ها سوگوار می شوند!
واژه های هراس می چکد از گلوی ماه
و همه ، برای " آه " کشیدن مدام
بهانه می گیرند !


_" کمی از طعم گیسوانت به من بده !


"می گریزم ، خسته
بی مقصد
و همه ی پاره های تن ام را
گم می کنم
در پیچ جاده های بی مرز
تباه می شوم
و سرد
و هیچ دستی خاکستر پیکر سوخته ام را
به سوی آسمان
رها نمی کند ....
و " آه " می کشم و آه !


_ " کمی از سبزی چشمانت به من بده ! "


کابوس
کابوس مرگ مردمک هایم
رویاهای حقیر زاییده سیگار
جستجوی بهشت در فنجان پر ترک قهوه
و یاد آوری تو
در برگ های زرد شده تقویم دیواری
شجاعت مثله شده !


سیاه و سیاه و سیاه
یک روز باید
پیش از فرارسیدن واپسین روز
رگ های تیره ام را به تیغ بسپارم !
و در رخوت مچاله شدن لحظه های بیهوده
به تمام پیاده رو های مشجر مردمان خوشبخت
دهن کجی کنم !


وبه همه مگس های شیک پوش
بال های شیشه ای یم را نشان دهم
و آنگاه
در سکوت و سقوطی موازی
تا کهکشان صلابت تو عروج کنم
و هیچ نگویم
و هیچ نپرسم
و هیچ نخواهم
و هیچ نباشم


و هیچ هیچ
سرشار از هیچی مقدس
با هیچ بودن تو
یکی شوم !
معمار لحظه های دل واپسی و خواب ....


_ " کمی از بغض نقره ایت به من بده ! "


چه طعنه غریبی است زندگی ....
شانه هایت را به من بده ای دوست
نشانه هایت را به من بده ای یار
برای یافتن تو
از هزار توی هزاره ها گذشته ام
هزار بار مرده ام
هزار بار سوخته ام
و هزار شب
دست های سوگوارم را
به سوی خیالت
سپرده ام به نیایش ....
کابوس دیدن شب در شب
سرد و سیاه
پیراهن پوسیدگی بر پیکر پاره پاره
و اندوه


اندوه
اندوه ....
آه


_ " کمی از شراب شهادتت به من بده ! "


آه


_ " کمی از خودم به من بده ! "


آه ....

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

گريز

از آرامگاه دستان ِ تو مي گريزم
از خاموشي و سپاس
از گردن آويز ِ سياه ِ بر خواب هاي ِ آلوده
و تقدس ِ فيروزه اي اشك هاي ِ مرده ( براي ِ سوگ ِ آدم هاي نديده .... )


از آرامگاه ِ بازوان تو مي گريزم
از نيايش هاي ِ شبانه
ذكرهاي ِ بيهوده
و يادآوري هرچه تو بخواهي آن مي شود


از آرامگاه ِ بتكده تو مي گريزم
از شرم ابدي براي گناه نكرده
از كابوس ِ مرگ ِ دم به دم
و از نبردي كه پيروزش نه تو بودي و نه من


از تو مي گريزم
از من مي گريزم
از همه مي گريزم
و از اين فريب كه اينك
نوزادان ِ كهنسال ِ كهكشان ام را
واداشته است
تيغ بر گلوي ِ خود بگذارند
و از لذت ِ بي باكانه مردن
قهقهه پيروزي سر دهند ....


از كلمات خونين ِ تو مي گريزم
از وعده هاي ِ دروغين
از برج و باروي ِ خيالي
و از روز واپسين ِ داوري ....


از آرامگاه ِ آغوش ِ وحشت از تو مي گريزم
و عاشقانه ها را پاس مي دارم

و تو
آرام آرام بازمي گردي 
به شب بوها و شب هايم
با نور ِ آبگينه و نواي ِ نقره اي بخشش

و تو
آرام آرام
از آرامگاه ِ خشم مي گريزي

و من
با بوسه هاي ِ ملايم تو
نم نم ِ باران
آرام مي گيرم ...!

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

كلام ... ( شعري از امير بهادر طاهري )

این کلامِ ِ بی مقدار
در کنج نفس هایم
چنان آرام خوابیده است
که انگار ،
مرگ بیهودگی ها را
با مردمكهاي این تن ِ نحيف
در چشمان ِباهوده ي ِ مرگ
دیده است !

اين كلام ِ بي مقدار ....

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

قرباني

تیغ حریر شد !
تنها خدا می دانست
دستان ِ ابراهیم
خاکستر شد ،
تا اسماعیل
ازآتش بگذرد ....

بي بي زروان

واژه های بی اساس
تباهی از شکاف پلکهایت عبور کرد
و اکنون آماسیده بر مردمکهای نم دارت
و بحران اشک ؛ شتک زده بر گونه های لرزانت
و شک از میان انگشتان بریده ات
بر قبای پاپیروس ِ گمشده ی اساطیر
شکوه گمشده ای را باز می جوید :
- " واژه های بی اساس ؛ هجاهای بی مقدار …! "
بی بی زروان
جوانتر از همیشه
نشسته بر سر ِ آرامگاه من
- :" همیشه می ترسی ؟! همیشه می ترسی ؟! "
- : " خسته ام بی بی ، خسته ام خیلی ...! "
( تا گرمای ته مانده فنجان چای ات سر ِزبانت هست ، سیگار دیگری بگیران ! )
واژه های مرتد ؛واژه های بی اساس
چشمانم را می بندم
می بندم و باز می گشایم
و شرمگین خیره می شوم به باغچه ی کوچک ِ حیاط
بازوان سرکش ِ درخت ِ انگور
بر سینه ی سرد ِ دیوار سیمانی
خزیده و قد کشیده و آرمیده در بستر نور و خنکای ِ باد
بی هراس ، بی خستگی ، بی مرگ
متبرک و آسان ، بی واژه های بی اساس
چشمانم را می گشاید
می گشاید و باز می بندد
و من ،خودم را
در بهشت ، خیال می کنم
بی چشم و گوش و تن
بی من ....
( چای دیگری بنوش ، سیگار ِ دیگری بکش )
بی بی زروان می خندد :
- " نمی توانی اینجا سال ِ رمضان است ! "
- " واژه ها روزه سکوت گرفته اند ؟! "
نمی پرسم ؛
مات می خندم ...!

تاريك ... وتاريك ....

بی خانمان
به رگهای آبی بازوان ام زل می زنم
مرگ با شتاب از کنار ِ خوابهایم می گذرد
به یادت می آورم و باز
هیچکس در مراسم سوگواری خاطره ات تسلی ام نمی دهد
و من همچنان می گریم
تنها و خاموش
خاموش و تنها....
- غمگین ام ؛ می دانی ؟
سیاه ترین پیراهن ام
سزاور تن ِ داغدار شبهای ِ تسلیم است
آغوشم را می گشایم
و اندوه
- رفیق کهن سال و مهربانم –
سر بر شانه هایم می گذارد
و من در میانه شب
به ترانه ای می اندیشم
که بر سنگ مزارم خواهند نوشت ...!
فریادی خاموش
آماسیده بر لبهایی بسته
در آستانه سالی سرد
تاریک
تاریک
وتاریک ....

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

بركت قطرات ِ باران چشمهايم .... ( شعري از سلاله مرادي )

برکت ِ قطرات باران چشمهایم
تقدیم تو باد !
نت های جان گرفته از قلب شکسته پدران
و پاهای بی رمق ِ مادران
و قدمهای مانده و رفته تا گورستان ....


برکت ِ قطرات باران چشمهایم
تقدیم تو باد !
با همه گلهای داوودی سرخ رنگ
و با خون های خاک شده برادرانم
درقلب گورستان ....


می دانم
من نبودم که بهار آمد و رفت
می دانم
تمام نبودن هایم را جبران خواهم کرد
می دانم که
نمی توانم !


می دانم ....

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

مسيح آلوده من ...


مسیح ِ آلوده ی من

در این مستی ستاره های پریده رنگ

به بد عهدی زمانه میندیش ....



مسیح مهربان ِ حادثه ها

- به جنون و مهابت ِ پدر آسمانیت سوگند -

شب ، همه شب

به یاد ِ غرور و اشک هایت

دستان ِ شعله ورم را

نذر همه ی ِ ضریح های انکار و تصادف خواهم کرد !



مسیح دیرپای ِ بت خانه ها

در سایه سنگ و برف

از شرق شراب سرب

تا غرب ِ غربت ِِ التماس

چلیپای انتظار و پیمان را

بر دوش ِ کلمات ِ مقدس

- معدن ِ معنویت ِ دیرین -

می گذارم و برای هجرت ِ مردمک هایت

- آلوده ترین تازیانه های ِ هدایت -

شب ، همه شب

از کنایه شوق و طعنه اشراق می نالم !



مسیح ِ محکوم ِ من

در این غربت ِ محتوم ِ من

یک پاره از پیراهن ِ بی پیکرت را

بر زخم های بی چاره ِ من ؛ بکش و ببین

از سرودهای مسموم ِ تعمید تو

چگونه هم زمان

پاک و آلوده

به آسمان ِ بی ستاره می نگرم

و درد می کشم

و درد می کشی

و باز ؛

درد می کشیم ....


و امشب

چون همه شب

بی سرزمین مانده ام و پر گناه

هم چون تو

مسیح ِآلوده من ....



من ِ آلوده ِ مسیح ....

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

همين !

پرواز گنجشکان امید

همین !


( تو چیزی نداری

اضافه کنی ؟! )

ابرهای خندان

بر پلکهای تو

می بارند و می بارند و می بارند ....


و تو نمی دانی

چه مصایبی در انتظار توست ....

( تو چیزی نداری

كم کنی ؟! )

همين !

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

نام رهايي ، متبرك باد !

سايه برگهاي انجير
بر حفره هاي ِ سنگي مردمكهايم مي لغزد
و مهتاب ِ بي رنگ
از پس ِ ميله هاي ِ موازي
در شب بي قراري ام مي خرامد
داغي تب ِ تير ماه
بر خاطرات ام مي وزد
و بي باكي ام
از هراس
مي گريزد
سكوت است
و تنها مگسي تنها
چونان زايري نيازمند
با ذكر وزوز
گوشهايم را طواف مي كند
( اينجا نوزادي است كه با اذان صبح وضو مي گيرد
و هفده ركعت پياپي
بر سيگار افروخته سينه ي سرزمين اش پك مي زند ! )
آه ، اي آسمان ِ بي ابر و معجزه
از آستان هزارتوي كلمات
نام متبرك جاوداني ات را مي ربايم
آنجا كه در قفس گورهاي آسمانخراش
زبان ِ باران ِ سلول ِ من
قطره قطره تسليم است
نامت متبرك باد !
سكوت كف پاي ِ بودن ام را
با سيلي شلاق مرگ شخم مي زند
و من در حياط پشتي كابوس ِ زندان ِ كابوس نشسته ام
و بر سايه ي ِ برگهاي سنگي درخت انجير مي نويسم
با نم نم بغض هايم
شب نامه هاي دوره اختناق پاره باد !
آزادي دوباره باد !
و پيكرم به ياد نمي آورد
بار اولي كه زنجير به تن نداشت ،
پير بود يا نوزاد ؟!
و هراس
از بي باكي ام
مي گريزد ....
نام رهايي
متبرك باد !

18 تير 1389

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

قلبت را نزد خود نگاه مي دارم [ اي اي كامينگز ]

e.e. cummings - i carry your heart with me

i carry your heart with me(i carry it in
my heart)i am never without it(anywhere
i go you go,my dear; and whatever is done
by only me is your doing,my darling)
i fear
no fate(for you are my fate,my sweet)i want
no world(for beautiful you are my world,my true)
and it's you are whatever a moon has always meant
and whatever a sun will always sing is you

here is the deepest secret nobody knows
(here is the root of the root and the bud of the bud
and the sky of the sky of a tree called life;which grows
higher than the soul can hope or mind can hide)
and this is the wonder that's keeping the stars apart

i carry your heart(i carry it in my heart)

قلبت را نزد خود نگاه مي دارم ( نگاه مي دارمش در قلبم )هرگز رهايش نمي كنم ( همه جا تو با مني ، دلدار من ؛ هرچه انجام دهم به تنهايي ازان تو نيز هست ، محبوب من )

مي هراسم نه از سرنوشت ( كه تو تقدير مني ، شيرين من )


دنيا را نمي خواهم ( كه تو اي زيبا دنياي مني ، حقيقت مني )


و اين تو هستي كه هميشه به ماه معنا داده اي
و براي توست كه خورشيد هميشه ترانه مي خواند

اينجا ژرف ترين رازهاست كه هيچ كس نمي داند ( اينجا ريشه ي ريشه هاست و شكوفه ي شكوفه هاست و آسمان ِ آسمانهاست
از درختي كه بر آن نام زندگي نهاده اند ؛

درختي كه بركشيده است بر فراز آنچه هر روحي توان ِ رسيدن به آن را دارد و هر انديشه اي توان پنهان كردنش را )


و اين معجزه اي است كه ستارگان را دور از هم نگاه مي دارد


قلبت را نزد خود نگاه مي دارم ( نگاه مي دارمش در قلبم )


برگردان از : عليرضا توانا

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

مهر ماه ِ رنج

مهر ماه ِ رنج


تلخ کامی های دلقک
و اشک های بی مقدارش
در بدرقه تابوت ِ تو
( سزاواری های ِ روح ِ دل تنگ ِ زمانه ی اندوه !)
و اجساد تیرباران شده ی ِ خواب های ندیده
و" دوستت دارم" های ِ نشنیده
واین چنین گریستن بر مزار مرگ های مکرر و بی حماسه
آری در چرخش ِ بی سرانجام ترانه های ِ قدیمی سزاواری هست
و شمایلی از اندوه
در ستایش و پرستش ِ آتشی که از دو سوی ِ شانه های ضحاک زبانه می کشد !

( او دیگر شعرهای ِ تو را نخواهد خواند
و تو لبخندهای او را نخواهی دید !
او لرزش ِدستان ِ تو را نخواهد دید
و تو دیگر لرزش صدای ِ او را نخواهی شنید ...! )

رنج های ِ پارسای من
در تحمل ِ تاریک ِ ثانیه های سوگواری
فرا گرفته اند ؛
_ چگونه بی کنایه و سرد _
با وقار به مرگ ِ محتوم ِ قندیل ها بنگرند و باز
از دو سوی ِ خیابان ِ خاطرات ، آهسته بگذرند ...!

( و چه آسان ، به یادم آوردی
به یادت نیاورم
یادی هست
در یادبود ِ آنچه بود ! )

و اینک باز لرزش دستان ِ شعر ِ ساکت ِ من ....
چه تنها ؛
و چه دل تنگ ....

نگاه كن

نگاه کن

هنگام طلوع تردید
شکست را مزه کن …

هنگام غروب امید
عشق را فریاد کن …

مرده ، مرده به دنیا آمده ام
اکنون … شاید
تسلیم و سرسپرده
حیران …

صدا کن
خسته از رویا
خیال کن…

نگاه بی جان ام را
نگاه کن …

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

آن روز ( براي علي شالچيان )

آن روز باران نمي باريد
آن شب زمين خشك بود
ولي از بند بند انگشتان تو
فرشتگان سيراب مي شدند !

نفرين

نفرين

در خواب بودم من
در خواب بوديم ما
هنگام نبش ِ قبر ِ آيات در همه غارها
و هنگام ِ دفن ِ معصومانه خدا
در همه غارها
در قبر ِ پيشين ِ آيات ...
در خواب بوديم ما
در خواب بودم من

به چشمان مرمري شب مي نگرم
و از شكاف ِ بي سرانجام شعر
شرمگين و ملتمس
به شهر ِ آلوده دشنام مي دهم
و تا سپيده ي سياه نقاشي
دستان ِخون آلود ِ گوركنان را
در لحظه ي مركب لجن
بر ديواره غارها مي كشم ؛ تا
ميليونها سال بعد
همه به ياد بياورند
در خواب بودم من
هنگام نبش قبر ِ آيات
و هنگام دفن ِ معصومانه خدا
در خواب بوديم ما ...

نفرين ...!