فیلمساز، نویسنده و شاعر ( خواهش می كنم از انتقال و يا انتشار ِ نوشته های وبلاگ خودداری كنيد . سپاسگزارم . )
۱۴۰۰ اسفند ۲۱, شنبه
۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه
گفت
تو هراس های ِ مرا می دانی
در تورات و انجیل و قرآن آمده است
گفت
دل شوره و دل واپس و دل تنگ و
کدام است دل سوخته گی
گفت
در محاصره ام
اندوه به اندوه در گذار
( پُکی عمیق از گدازه های داغ )
گفت
در شکاف های تن ام
ریشه کرده خاکستر
خارش عظیم ِ زخم های ِ سیاه
گفت
سرگیجه می شود هرشب
راه می رود در خواب
از دود تا درود ، دروغ است
گفت
جنین ام کجاست
و راه راه ِ پیراهن اش بر بند
نطفه ِ باران ِ برف در مرداد
گفت
آسوده می رود تا نیلِ قاب
بی عصا و شمایل
هارونِ خفته در قبر ِ مجازی
سامری در غار ِ آب
گفت
مانده ام واژه به واژه
در غروب ِ روسری
تا کفن پوش ِ شراب
نوش ِ نیش و نبش ِ نای ، نای ِ نوش و نیش ِ نوش
گفت
این سان ام به دریا
خشک ِ خشک ام آب نوش
کشتی بی لنگرم من ، ناخدا هم مست ِ مست
گفت
با من گفت
باز هم گفت
گفت
باید رفت
رفت آخر
عاقبت خاموش می خندید
نمی خندی ؟!
آدم است دیگر ...
( آینه می گفت )
( علیرضا توانا )
تو هراس های ِ مرا می دانی
در تورات و انجیل و قرآن آمده است
گفت
دل شوره و دل واپس و دل تنگ و
کدام است دل سوخته گی
گفت
در محاصره ام
اندوه به اندوه در گذار
( پُکی عمیق از گدازه های داغ )
گفت
در شکاف های تن ام
ریشه کرده خاکستر
خارش عظیم ِ زخم های ِ سیاه
گفت
سرگیجه می شود هرشب
راه می رود در خواب
از دود تا درود ، دروغ است
گفت
جنین ام کجاست
و راه راه ِ پیراهن اش بر بند
نطفه ِ باران ِ برف در مرداد
گفت
آسوده می رود تا نیلِ قاب
بی عصا و شمایل
هارونِ خفته در قبر ِ مجازی
سامری در غار ِ آب
گفت
مانده ام واژه به واژه
در غروب ِ روسری
تا کفن پوش ِ شراب
نوش ِ نیش و نبش ِ نای ، نای ِ نوش و نیش ِ نوش
گفت
این سان ام به دریا
خشک ِ خشک ام آب نوش
کشتی بی لنگرم من ، ناخدا هم مست ِ مست
گفت
با من گفت
باز هم گفت
گفت
باید رفت
رفت آخر
عاقبت خاموش می خندید
نمی خندی ؟!
آدم است دیگر ...
( آینه می گفت )
( علیرضا توانا )
۱۳۹۵ آذر ۲۴, چهارشنبه
۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه
۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه
نمایشنامه " خاکستری " منتشر شد .کتاب نمایشنامه " خاکستری " یک ساعت پیش از تحویل سال چاپ و منتشر شد .
پیش از آن دو نمایشنامه " مسایا " و " قصه ی مرگ ماهان " به شکل کتاب ، و دو نمایشنامه " چاه " و " سنگ " در مجله نمایش منتشر شده بودند .
امیدوارم "خاکستری" مقبول طبع مردم صاحب نظر شود .
" علیرضا توانا "
( امیدوارم کتاب نمایشنامه تازه ام " با گلوله آزادم کن " هم به زودی منتشر و به دست دوستان فرهیخنه ام برسد . )
۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه
برگردان و تفسیر استاد فرهیخته " علی شالچیان ناظر " از اثر جاودانه شیخ اکبر محی الدین عربی " فصوص الحکم "
ترجمه و تفسیر مهمترین و عاشقانه ترین کتاب عرفانی وحدت وجودی "فصوص الحکم" اثر "حضرت محی الدین عربی" ، کار ِ دوست و استاد فرهیخته ام " علی شالچیان ناظر " .
امیدوارم لذت کشف سلوک و معنای هستی را با این کتاب تجربه کنید .
فراموش نکنیم بیشترین شناخت و تاثیر را عرفای ایرانی از مکتب محی الدین " شیخ اکبر " گرقته اند و بهترین تفاسیر بر این اثر نیز از آن ایرانیان است ؛ و اکنون پس از هفتصد سال کامل ترین و شیواترین ترجمه ی فارسی اثر ، برای اولین بار ، منتشر می شود .
مقدم این اتفاق فرخنده را ، مانند فروردین ، با و به همه ی کسانی که در جستجوی تجربه و تفاوت اند ، پاس می دارم و تبریک می گویم .
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه
« هفت جرعه شعر »
1
" خدا ، خود را می بخشد ، می دانم ! "
روسپی عاشقانه می گریست...
2
جغد ِ عاشق
بهتر از پروانه ای تنهاست ،
نه خراب شو
نه سراب !
3
تو بی من ؟! کجا ؟
من چمدان راز های تو هستم
نکند مأمور های ِ مؤمن مرز
مرا در شکاف های ِ تن ات بیابند ؟
4
" آقا ، انگشتان ام درد می کند
سیگار را بردار ، کبریت را بردار ، آتش بگیران
بگذار گوشه ی لب هام ... "
( نمی توانم باران من
همه جای خاطره ات ، خاطره ام درد می کند
بگذار در خلوت ِ دردهای مدام
شراب بیندازیم ، مست شوی ، مست شوم )
انگشتان ام درد می کند بانو
از آغوش ِ شعرهام بیرون بیا
5
من و شب
شراب ِ گندم و ساقی
رقص مستان
تو بلرز تا زمین نلرزد
6
شب را با تو آغاز می کنم
نه ! هر شب را بی تو می کشم
عشق از ما گریخت
حالا چه فایده که بدانی ، که بدانم
از زخم های کدام خاطره كمتر
خون می چکد هنوز ؟!
7
نه شبنم ، نه باران
شک ،
شبانه می چکد از آسمان ِ نگاه ،
می بینی ؟!
۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه
« ده هجاي بهاري » ( براي تولد بهار )
1
بهار
چهار كفش ِ رنگارنگ دارد
و يك گوشي تلفن به شكل ِ كفش ....
بهار
هر شب
لب هايش را
با رنگ قرمز گوشي
سرخ مي كند و
با پاي برهنه مي دود ميان شعرهاي من و
بوسه مي خواهد ...!
2
به کوچه بگو : نوش
مستی
رقص برف و چراغ است
کفش هایم تنهاست
3
آسوده ترك
آهسته ترك
نرم ترك
بلغز ميان ِ بازوان ام
نه اقيانوس ام ، نه تُنگ
بركه ام
بركه اي تك افتاده ِ ميان ِ رنگ ها
ماهي ترك
به خانه ام بيا
عشق آسان است ...
4
دير شد ،
پاي من
با كفش تو رفت
برهنه مي خندي
5
پيكر ِ برهنه ات
با لمس ِ ناگهاني لب هاي ِ من
بخار شد ، ابر شد ، باران شد ، باريد !
بخواب آرام
جنين ِ خيس ِ اقيانوس ...
6
در امتداد اين سوره
ستاره مي سوزد ،
سلام كن
به آيه ي ِ بن بست ...
گوش نمي خواهم
به من آغوش بده ..
7
از شكاف ِ پيراهن ات
پرتقال مي رويد
بگذار دستان ام
مست شود و
پائيز شود و
باران شود و
بر تو برهنه ببارد ....
8
در تاريكي اتاق
شلوار ِ مست ِ من
دامن ِ تو را پوشيد
پيراهن ِ مست تو
جوراب ِ مرا ...
و ما ، برهنه ، خواب بوديم ....
9
برهنه شو ، بگذار
تن ات را بپوشم
نام ِ من فردا است
10
تو را دوستت دارم
تو را حتي
بيش از آن كه بخواهي
دوستت دارم
پيش از آن كه بداني
بيش از آن كه حتي
در خواب ببيني
تو را دوستت دارم
بيش از آن كه حتي
نام ام را بداني
پيش از آن كه حتي
بخواهم نام ات را بدانم ....
بهار
چهار كفش ِ رنگارنگ دارد
و يك گوشي تلفن به شكل ِ كفش ....
بهار
هر شب
لب هايش را
با رنگ قرمز گوشي
سرخ مي كند و
با پاي برهنه مي دود ميان شعرهاي من و
بوسه مي خواهد ...!
2
به کوچه بگو : نوش
مستی
رقص برف و چراغ است
کفش هایم تنهاست
3
آسوده ترك
آهسته ترك
نرم ترك
بلغز ميان ِ بازوان ام
نه اقيانوس ام ، نه تُنگ
بركه ام
بركه اي تك افتاده ِ ميان ِ رنگ ها
ماهي ترك
به خانه ام بيا
عشق آسان است ...
4
دير شد ،
پاي من
با كفش تو رفت
برهنه مي خندي
5
پيكر ِ برهنه ات
با لمس ِ ناگهاني لب هاي ِ من
بخار شد ، ابر شد ، باران شد ، باريد !
بخواب آرام
جنين ِ خيس ِ اقيانوس ...
6
در امتداد اين سوره
ستاره مي سوزد ،
سلام كن
به آيه ي ِ بن بست ...
گوش نمي خواهم
به من آغوش بده ..
7
از شكاف ِ پيراهن ات
پرتقال مي رويد
بگذار دستان ام
مست شود و
پائيز شود و
باران شود و
بر تو برهنه ببارد ....
8
در تاريكي اتاق
شلوار ِ مست ِ من
دامن ِ تو را پوشيد
پيراهن ِ مست تو
جوراب ِ مرا ...
و ما ، برهنه ، خواب بوديم ....
9
برهنه شو ، بگذار
تن ات را بپوشم
نام ِ من فردا است
10
تو را دوستت دارم
تو را حتي
بيش از آن كه بخواهي
دوستت دارم
پيش از آن كه بداني
بيش از آن كه حتي
در خواب ببيني
تو را دوستت دارم
بيش از آن كه حتي
نام ام را بداني
پيش از آن كه حتي
بخواهم نام ات را بدانم ....
۱۳۹۱ آذر ۷, سهشنبه
روز هفتم ِ " عمو خسرو "
بعد از " نهبندان " به تكه زميني مي رسم كه در آن ، مترسك كاشته اند ؛ يكصد و هجده مترسك ، و در لا به لاي مترسكها ، دوازده بوته بادمجان و سيزده بوته كدو ... .
آه اي سرزمين ِ فقر
اي خاك تنگدست ،
من ، با كدام ابر ببارم
براي تو ؟
........................
" روز هفتم " ( استادم "خسرو حكيم رابط" )
۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه
نمايش " سنگ "
آغاز اجراهای نمایش «سنگ» در اداره تئاتر
نمایش «سنگ» به کارگردانی «سعید زینالعابدینی» از روز یکشنبه 12 شهریور،اجراهای خود را در خانه نمایش اداره تئاتر آغاز خواهد کرد.
به گزارش روابطعمومی این نمایش،«سنگ» با نمایشنامهای از «علیرضا توانا» روی صحنه میرود و نگاهی متفاوت و تازه به برخی رویدادها و آدمهای آشنا در زمانهای دور و نزدیک دارد.«سنگ» شامل پنج اپیزود کوتاه و مستقل است که در ایستگاه قطار بازنمایی میشود؛ماجراهایی درباره روابط انسانی زن و مرد در یک موقعیت معاصر(دعوای خانوادگی با تهمایههای روشنفکری) یا موقعیتی تاریخی(مواجهه مریم مجدلیه با پطروس) و...
علی یدالهی و مهسا ایرجپور در نمایش «سنگ» پنج نقش متفاوت را ایفا میکنند.همچنین گفتنی است دیگر عوامل فنی نمایش عبارتند از مشاور کارگردان: عباس ابوالحسنی،طراح صحنه: مهدی سماکوش،طراح لباس: پریسا شاهنده و بهار طاهری،ساخت و ترکیب و انتخاب موسیقی: سهیل مطیعا،چهرهپرداز: سپیده زینالعابدینی، دستیاران کارگردان: فاطمه هژبری،حسین محی و حسین زینالعابدینی،مدیر تولید: محمد زینالعابدینی، هماهنگی: محمدرضا سجادی،مجید پوراسماعیل،مونا خسروانی،مدیر روابطعمومی: احمدرضا حجارزاده،مشاور رسانهای: احمد محمداسماعیلی،گرافیک: جواد صاحبیان،فیلم و عکس: رضا چرمزاده،ساجده زینالعابدینی،رومینا آغنده و مژده محمدنژاد.
لازم به ذکر است نمایش «سنگ» پیش از این در جشنواره تئاتر مازندران با کسب هفت جایزه اصلی(متن برتر، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر زن، بهترین بازیگر مرد، بهترین طراحی صحنه، بهترین پوستر و بروشور) به عنوان نمایش برگزیده انتخاب شده بود.
«زینالعابدینی» فیلمها و نمایشهای «اسراء»،«تنهایی به توان بینهایت»،«گربهی خیس خوشصدا»(کودک و نوجوان)،«تاول»،«چاه» و «خردهروایتهای مچالهشده» را در گروه فرهنگی و هنری «مولف»،کارگردانی و اجرا کرده است.
«سنگ» از تاریخ یادشده تا 31 شهریورماه،هر روز جز شنبهها،رأس ساعت 18:30 و در مدتزمان 45 دقیقه،در خانه نمایش روی صحنه میرود.علاقهمندان به تماشای این نمایش،میتوانند برای رزرو بلیت و کسب اطلاعات بیشتر، با شمارههای 09381810094 و 09363005247 تماس بگیرند.«خانه نمایش» در میدان فردوسی، خیابان شهید موسوی،کوچه شهید محمدآقا،پلاک 24،اداره برنامههای تئاتر واقع شده است.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه
" قصه ي مرگ ماهان "
"منظر"، بازيگر مشهور سينما، براي شناسايي و تائيد هويّت "ماهان"، به سردخانه فراخوانده مي شود . رويارويي منظر با چهره و جسد ِ مردي كه گلوله او را بي نام كرده است ، هم زمان به انكار و تلاش جدي او براي يافتن ردّي از "ماهان" مي انجامد . در اين جستجو "منظر" تنها نيست ، كساني در پيرامون او هستند كه به شكل آشكار و پنهان همراهي اش مي كنند ؛ افرادي كه به دلايلي متفاوت ، به دنبال ِ نشاني از "ماهان" مي گردند . هر چند تمامي شواهد بر مرگ "ماهان" دلالت مي كنند ولي "منظر" قصه ي مرگ ماهان را باور ندارد و ....
نمايشنامه" قصه ي مرگ ماهان" توسط "انتشارات نمايش" به چاپ رسيده است و به مناسبت برگزاري بيست و پنجمين نمايشگاه بين المللي كتاب عرضه خواهد شد .
"سالن شبستان"، "راهرو 12"، "غرفه 29 " ، "انتشارات « پارت »" عرضه مي شود .
"سالن شبستان"، "راهرو 12"، "غرفه 29 " ، "انتشارات « پارت »" عرضه مي شود .
۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه
مختصرم كن .... ( شعرهاي ِ ماه ِ دي )
1
مردمك هاي شما
رنگين كمان است بانو ....
كمي شكيبايي ،
بگذار سربازان جبهه ي بيداري
يكايك رنگ ها را
بر فراز قلّه ي دلدادگي بيفرازند !
پلك نزن بانو ؛
نگاه تان جام شراب است
مي شكند در خواب !
روزها ،
در همه ي ِ فصل هاي سال ،
يلداي من باش ؛
بانو! ...
2
نيمه شب است رفيق
به خواب بگو :
بيدار باش ...!
3
ما مرده ها را مي بخشيم ،
مرده ها ما را مي بخشند ؟!
مرده ها ما را مي بخشند ،
ما مرده ها را مي بخشيم ؟!
4
همه در هزارتوي ِ خويشتن
معشوقه اي هميشه پنهان دارند !
زنان ، مردي تنها را ....
و مردان ، زني زيبا را ....
امّا ،
عاشقي را اي دوست
از شيطان بياموز ....
5
از زخم هاي ِ غزل
خون مي چكيد !
آزرده بود آوازخوان شهر ،
از سيلي سخت ِ زخمه هاي ِ زمان ....
روح ِ سرزمين ِ بم ،
پيش از آن كه بلرزد
مرده بود !
6
دست خودت نيست ،
با من
تمام مي شوي !
دست خودم نيست ،
بي تو
تمام مي شوم !
آدمك هاي قصه ي ما
برفي و آفتابي اند ...!
7
ميوه ي همه ي درخت ها انجير است !
همه ي پرنده ها مهاجرند !
و آدم ها مي ميرند براي غار نشيني
و كشف ِ دوباره ي ِ آتش ،
و كشف ِ دوباره ي ِ الكل ،
و كشف ِ دوباره ي ِ حوا ....
پرسش بنويس ، براي بهترين پاسخ ...!
8
شرك ؛
يعني :
عاشق ِ خدا بودن ...!
وقتي تو هسني ....
9
ببين ،
برهنه شدند
چراغ هاي ِ شهر ....
نگو خداحافظ
خداي ِ كافر ِ من ...!
10
در امتداد اين سوره
ستاره مي سوزد !
سلام كن ،
به آيه ي ِ بن بست ...!
گوش نمي خواهم ،
به من آغوش بده ...!
11
فاحشه ها
فرشته اند ...!
به آينه
نگاه كن !
12
عاقبت ،
روزهاي كاهگلي
بر سر شب هايت
فرو خواهد ريخت !
زلزله
بهانه ي ِ خوبي
براي هم آغوشي است !
13
خداي بهشت
خداي دوزخ را
دوست دارد !
كوله بار ِ خالي ات متبرك باد !
بهانه اي براي سفر بياب ؛
اين سطرها
سوگوار ِ جدايي است !
14
شيطان
داور ِ خوبي است ؛
و خواب ( كه به يادت آورد )
عقربه ها نمي خوابند !
ساعت ِ تن ات را
به رستگاري نفروش ،
خدا روح ِ تو را مي پوشد !
15
با وقار
به رنج هايت بنگر ؛
جاذبه
_ بهانه ي خوبي _
براي سقوط نيست !
16
جاده ي ِ بازوان ِ تو ،
آخر مرا ،
به ناكجاي ِ كهكشان مي برد ...!
آنگاه ، آنجا ، تنها ،
تو ،
مرا ،
دوست خواهي داشت !
17
سوسك هاي ِ بالدار
شراب ِ آسمان را
بيش از فرشتگان
مي نوشند !
پرواز كن ؛
دايناسورها دير فهميدند
ماندگاري به بزرگي نيست !
18
رازي نيست ....
ترس
ايستاده بر فراز ِ قلب ِ تو و
گور مي كند ؛
با لخته هاي خون ِ آماسيده
بر پيراهن ِ خاطره نجنگ !
ترسي نيست ....
رازي خوابيده
بر فرود ِ ابر ِ بودن ات
زار مي زند !
آن كس كه سطور تو را
با ساطور مي خواند
در بستر ِ نبودن ات
سرودهاي عاشقانه مي سرايد !
اين حماسه را
تا نقطه هاي اضافه
باور كن !
و عشق ؛
ترديدي نيست ؟!
19
مردان نيز
كودكان ِ مرده مي زايند !
بيش از آن كه بداني
سقط مي شود
جنين هاي ِ عشق ِ ناخواسته ات ...!
زمستان ، يك فصل نيست ؛
نام ِديگر ِ شعر است !
20
با تو
شادم ....
بي تو
شادترم ....
خوشبخت ترين
زنده هاي ِ زمين
مرده اند !
اعداد از حروف بيزارند !
21
همه
در خيال
زيباترند ....
خيال كن
آينه اي ....
22
سبز رفت !
قرمز شد !
زرد ماند !
روزگار ِ مردم ِ اين شهر ...!
23
دلتنگي ،
خط هاي ِ تيره ي زير ِ چشم
و نمناكي مردمك ها ....
نه آنچنان رهايي كه بميري
نه آنچنان شجاعي كه بماني ....
تنگدستي ،
و ستاره اي كه در طلوع خود
غروب كرد ….
پلك هايت را بسته نگهدار
بگذار منجي
بگريزد ...!
24
مختصرم كن
آنچنان كه در واژه ي ِ مرگ بگنجم
آنگاه
مسيح من شو
و
بمير ....!
گور ِ زندگان
بي سقف است !
۱۳۹۰ آذر ۲۹, سهشنبه
نوشانوش ، دوشادوش ، شادانوش ( شعرهاي ِ پائيز )
1
بهار ِ من خنديد !
تولّد ، پائيز و عود ...
مهر رقصيد و خواند :
از آبي مردمك هايت
بي ابر
باران مي بارد !
ببين خيس ِ خيس است
پلك ِ هجاهاي من ....
2
اندوه ، هزار پا دارد
و در هر پا هزار انگشت
و در بالاي هر انگشت
هزاران تيغ روئيده ...!
و امّا توكه تنهايي
به ردّ ِ پاي اين اندوه دل بستي
و دلتنگانه مي پرسي :
نام ديگر ِ اندوه پائيز است ؟!
3
راز ِ زيباي ِ من ، شراب ِ پائيزي
اين كافر ِ مست ، تبر به دست
شكسته است ، خداي ِ كنعاني را
مبادا به خواب بسپارد ، كه نگذارد
گمراه اش كند امشب
مردمك هاي ِ عسل گون ات ..!
تن پوش ِ من ، آغوش ِ توست
آتش ِ دوزخ فريب نيست !
در ترك هاي ِ فرسوده ي ِ دل سپردگي
يادبودي از بودن توست
كه مرا و تو را
در اين هجوم ِ هماره ي ِ زخم هاي ِ بي مرهم
به قرن هاي بي تقويم بسپارد !
تو را در بزنگاه ِ فنجان و فال
من و عشق و نقش هاي ِ قديمي قهوه
پيش از آنكه بنوشي ، بوسيديم !
چشم بدوز به سقف ِ فنجان ها
بي آنكه پلك بگشايي ...!
4
چمدان هاي اش را بست .
_ " خلاص ...! "
از تند باد حادثه گذشت ،
طعم تمشك و گهواره بامداد .
مي گفت :
شايد نوزاد زلزله اي در راه است ؛
انگار مادر ترديد
آبستن اتفاق هاي دوباره است !
از پله هاي خسته يك تصميم
شوق شكسته ترديد
با بال های ِ نابلد
بالا رفت ....
شگفت ؛
شگفتا
اين خواب ؛
این کابوس ،
ديدني است !
زباني پر زخم
از دالاب دهاني مدفون
نعره زد :
_ " آتش ..."
خلاص ؛
چمدان هاي اش بسته شد !
5
آغوش ات فانوس ِ دريايي است !
گفتم :
" ساحل گمشده را
به قايق ِ شكسته مي دوزي ؟! "
گفتي :
" قلب ِ تب دار ِ ماه ،
شنا نمي داند
عاقبت غرق مي شود
در عمق ِ چشم ِ اقيانوس ! "
اينك ، خوشا رقصيدن ِ برهنه ي ِ تنها ،
در قتلگاه ِ شهر ، با قهقهه ، هق هق ...!
6
منتظريم ، من و تن پوش ام ....
(خيابان ِ خالي و خميازه ي ِ ابر )
قرارمان چه شد پائيز ؟
چرا باران نمي بارد ؟!
( حفره ي ِ مهر هم انگار ،
دچار ِ گشادگي شده است ! )
7
به وجد بياورم صوفي
آن چنان كه دمادم
از بند بند ِ پيكرم شراب
شتك زند به بنيان ِ اين كفر لذيذ ....
حاليا ، اي خداي برهنه
آغوش ات به وحدت و عشق گشاده تر بادا ...!
رنج را در آغوش ات بگير
گيسوان اش را نوازش كن
بگذار بغض اش
بين ِ كتف و سينه ات بخوابد ...
اينك ، نرم نرمك
لب هايت را بدوز به نرمه ي گوش اش
و نجوا كن :
چيزي نيست ... چيزي نيست ...!
( زمان ِ خوب ِ گريستن ،
هميشه در راه است ! )
8
ابليس ِ مست ِ دستان ات
هفت بار ِ مكرّر ، امشب
همه ي تاكستان هاي تن ام را
به طواف ِ بسترت آورد ...!
خداي بي تن پوش
داغ ام كن !
مهر را مرداد كن ،
باران ِ پائيزي نمي خواهم ...!
9
كفش هاي ِتنگ ، جوراب ِ تا به تا
دكمه هاي ِ جا به جا
پيراهن ِ سوخته با سيگار
همه يادگار ِ اوّلين ديدار
بي تو شد
خط غمگين ِ كف ِ دستان ام ...!
پيراهن ِ ليموئي ات را بپوش
و به لب هاي ِ دست ِ شعر بياموز
گيسوان ِ خيس و آبدارت را
بدون ِ نوشيدن ، ببافند !
مي خندي : دو پرتقال برهنه ، فصل ِ چيدن ِ پائيز ....
مي خندم : براي كُشتن شاعر ، اين بهترين راه است !
10
سزاوار است ، انسان ... ( برا ی ِ حافظ )
انسان ....
گلويي سرد و بي سرود
برفراز ِ دار
در شب ِ مرگ ِ ستارگان ،
سزاوار است
پادشاه سوگواران
سراب ِ سرگردان
اين سر ِ سودايي ،
مفتخر شود به تاج ِ خار ِ تمسخر ....
سزاوار است
اين تن ِ آلوده به مسح ِ مسيح
در كهكشان ِ درّه جذاميّان
خيره بماند به تقويم آخرالزمان
باشد تا با اشارت ِ تاريخ
جامهاي تهي مانده ي ِ مجلس ِ عيش را
لبريز كند از شراب ِ عشق ....
سزاوار است
اين كولي ِ رها شده از درخت ِ ابليس
در كوره راه ِ كائنات
بنالد با سكوت ِ نِي
برقصد با سماع ِ آتش ِ سيگار
بماند در جنون ، هُشيار
كه حافظ گفت :
ز كوي ميكده دوش اش ، به دوش مي بردند
امام شهر كه سجاده مي كشيد به دوش ....
در شب ِ مرگ ِ ستارگان ،
برفراز ِ دار
گلويي سرد و بي سرود
سزاوار است
انسان ....
11
مي نوشمت حافظ
خوشا واژه هاي ِ مست
نوشانوش ، دوشادوش ، شادانوش
در شراب ِ شبانگاه و آبگينه ي بامداد
كه از مژگان ِ راز ِ تو برچيدم ....
آري ، بدنامي و خوشنامي به سلامت ، عشق است !
12
آفتاب بود
باران هم مي باريد
پنجره را گشودي
و از درخت ِ سيب
پرتقال ِ سبز چيدي !
پرسيدي : آرزوي ات همين بود ؟
خنديدم : هم اين... هم اين كه در جنگ ها
به جاي تفنگ
گيتار به دست گيرند ...!
13
آدينه پوش است آسمان
نه خيسي باران
نه لحظه ي خلوت ....
از شكاف ِ پيراهن ِ روز
شب پيداست .
آه ، اي نگاه تندر ساي ِ تندر پوش
حاشا اگر فراموش كند مردمك هايت
اينجا كسي در خم جاده هاي بي طلوع
هم چون مترسكي بي كس
بوي ِ كلاغي بي شناسنامه را نيز
بر لب هاي مندرس
به تمنا نشسته است ....
آه ، اي بازوي بي بغل
آغوش ات براي درك اين كلمات
14
سرما
تنهايي
سيگار
دلتنگي
آزادي ، امّا در :
سلول ِ انفرادي ...!
15
پيچك ريشه نداشت
از ديوار و درخت مي ترسيد
دل سپرده بود به شب
و آن دقيقه كه ماه
پشت ِ پيله ي ِابر مي خنديد :
براي زايش باران ، آبان درد ندارد !
16
دلتنگي ِ گمشده ي ِ ماندگار ....
م.ن.ت.ظ.ر.م
ب.ر.گ.ر.د
17
كسي چه مي داند ؟
شايد ؛
بال زخمي پروانه
هنگام كوچ ِ شهريور
شانه هاي ِ بي كس ِ مهر را
به خواب ِ رنگين كمان سپرد !
18
پائيز دروغ گفت
ابر و آسمان دروغ گفت
تاريخ و تقويم دروغ گفت
باران باريد تا ماشين هاي ِ فقير
در اتوبان هاي عرق كرده تصادف كنند
و به دروغ بگويند : زمين ِ خيس ، ترمز ندارد !
19
پائيز
غيرت ندارد ، غرور ندارد !
رعد دارد ، برق دارد ،آغوش ندارد !
لب دارد ، بوسه ندارد !
پائيز ، جيغ و داد است !
باران اش ، شعر ندارد !
20
مادر ، تنهايي مرا سبد سبد نوازش كرد
و انتظار را در باغچه ي ِ نماز كاشت .
دستان اش را بوسيدم ....
زير لب براي خيسي بخت ام اذان گفت
آنگاه دسته اي از بال هاي ِ لالايي
به ضريح آغوش اش چسبيد
و من خوابيدم
آرام آرام ، خوابيدم آرام ....
21
تگرگ
باران
سنگر ِ گل سرخ
مردمك هاي ام را پنهان مي كنم
مبادا نبودن ات خيس شود ....
چتر ِ انتظار ِ مدام ، متبرك باد !
22
خراش ، خراش هاي ِ مدام
افسون ِ تاريخي ات را گم كرده اي
و پياده مانده اي در قاب ....
تيزترين ِ تيغ ِ اين قربانگاه را
بكش بر گلوي ِ نازك ِ ماهي
اين اقيانوس ِ بي سرانجام ، عاشق نمي خواهد ...!
23
اسب ِ لنگ ؛
_ پيش از آن كه بميرد _
از مانع ِ اشك پريده بود !
يال هايش را نوازش كن
دستان ِ تو را دوست دارد
مرد ِ تنهاي ِ تفنگ به دست ....
24
رقص با قلاب ؛
به درگاه خداي ِ مغلوب
دخيل ِ خون بست
ماهي آئينه پوش ....
قرباني
اقيانوس بود !
25
گلوي ِ نازك ِ قرباني ،
خون ِ تازه ي ِ بي تقصير ،
جشن ِ خشونت و خنجر ....
بره ي ِ خوب
باور كرد
مرگ ، پاداش ِ تسليم است !
26
رقص را بياموز
سلام را
بوسه را
نوازش را
آغوش را
عشق را بياموز ....
باور كن
گلوي ِ قرباني ،
هنگام ِ جان كندن
با خنجر ِخونين
نمي رقصد !
كودكي را
دوباره بياموز ....
27
از شكاف ِ بيرق ِ يخ زده ي ِ تن
دود از كنده ي سيگار برمي خاست !
كهنه سرباز ِ بي نوا
اين نشانه ي ِ شكست نيست ؛
گريز نيز
لشكر سلحشوري است
كه بر سنگر ِ سوگنامه ها مي تازد !
دلهره بيهوده است
آغوش ِ تو را دوست مي داشت
بيش از مرگ
پيش از مرد همسايه ...!
ستيز پايان يافت
و همه ي ِ سكَه هاي ِ دو رو
منقَش به نقش ِ شير شدند !
نيمه شب باران
بي ابر مي بارد !
28
استخوان هايت
زنداني كلمات است !
بخوان به نام ِ برف
كه از آسمان ِ شب
براي كودكان گرسنه
گندم نمي بارد !
29
وحدتي است
ميان ِ زباله و موتزارت
بوسه و فراموشي ....
بر پلك هايت چسب ِ زخم بزن
مبادا ميان ِ سطرهاي ِ دود و درد
مردمك هايت سرطان بگيرد !
از منهتن تا لاله زار
سياه بازان براي آزادي
ويروس ِ خواب مي فروشند ؛
و گرد و غبار ِ گرسنگي
در قاموس ِ چُس ناله هاي ِ عاشقي
گم شد !
شكنجه و زندان
در جدول ِ مجله ها
حل شد !
هللويا فتوشاپ
هيهات آزادي ....
پاي ِدراز فقر
گليم ِ پاره ي ِ فرياد ....
شهر ِ جنازه ها بي درد
شعر ِ زغال ها كوتاه ...!
30
ترس ندارد برادر ...
نگاه كن ،
با عقربه هاي ِ ساعت ِگيسوت
ريسمان ِ دار مي رقصد !
برج ِ عقرب
خانه ي ِ خورشيد نيست !
31
پلكاني را نشان ام بده
كه مرا به تو
و ما را به ابرها برساند
آنگاه ؛
بي بهانه بباريم !
باران شويم و بباريم ....
32
شيرهاي فاسد را
كودكان معصوم نوشيدند
و هيچ كس
فانوس ِ نان
بر سر ِ سفره ي ِ گرسنگان
نيفروخت !
سودابه هاي فقر
همبستر ِ سياوشان ِ بيكارند!
براي قرض هاي رستم ِ زنداني
( اَمن يُجيب خوان)
گلريزان كنيم !
از شكاف ِ كهكشان عبور كن
خورشيد را به گيسوي شب بدوز
تفنگ را بشكن
بوسه را به سوره ها بياموز
آنگاه برس به كوچه ي ِ تنهايي
با خود ببر مرا ... بميران ام و ببر ....
33
ميوه ي تك درخت كوچه ي بن بست
قار قار ِ كلاغ است !
در منزل ما ، رونق اگر نيست ، عزا هست !
شعر بسوزان ،
بر سر ِ شمع ها ي ِ نفت ،
دزد خانگي ، بشكه بشكه ، احساس است !
34
پاییز عطسه کرد ،
پرنده سرما خورد ،
اشک های ِ خورشید
باران شد !
ققنوس
بی خبر از همه جا
وصیت کرد ..
جنازه مرا
پیش از جنگ
بسوزانید ....
روزنامه می خوانی ؟!
35
جان ات مال ِ آسمان
تن ات وَبال ِ زمين ،
خودت بيا كنار من
گرم شو .... گرم شو ....
تنها انار ِ له شده ي ِ زير ِ پل
دلسوخته ي ِ دختر ِ فراري بود !
36
چراغي بيفروز برادرم ...
گوركنان ،
براي لمس ِ تن ِ ماشه ي ِ تفنگ
خشاب خشاب ،
انگشت دارند !
مگذار
جلاد ِ ژنده پوش
دندان ِ عقل ِ باكره ات را
باردار ِ جنگ كند !
چراغي بيفروز خواهرم ...
در جنگل ِ سكوت
مرگ ِ برگ پوش
تبر به دست
ايستاده است !
آذر ،
بي چراغ ِ صلح ،
ماه ِ كفن و دفن ِ درخت است ...!
37
عشق كجاست ؟
تا زخم هاي ِ خدا را
به درزهاي ِ اين تن و تابوت ِ نذري
بدوزد و ببوسد و بشكافد و بسوزاند !
نخ بادبادك نان را
مردان ِ پول ِ نفت بريدند ،
ناموس ِ بيوه زن ِ تن بَخش
با پول ِنقد ِ بانك ِ بكارت
به ضريح ِ گرسنگي چسبيد !
بامداد ، سحر ، فلق ، طلوع
عشق اينجاست !
سياهچاله خود را
سپيده مي نامد ...!
38
آدمك ِ برهنه ي ِ برفي
پا برهنه خراميد
تا جوخه ي آتش ...
آنگاه ،
به تك تك گلوله ها سلام كرد
شكوفه شد و
ستاره شد و
شتك زد
شش قطره خون ِ آذردخت
به حكم هاي ِكلاغ
به سپاه ِ مترسك ....
39
امروز شش ام آذر ماه است .
پلك هايت را ببند .
تا ده بشمار .
باز كن .
در اين فاصله ، ده كودك بر اثر گرسنگي مردند .
اخبار را تقطيع كن . شعر مي شود !
40
سيگار
فندك
آتش
خيره مانده ايم به سقف ....
اولين پُك عاشقانه است ،
آخرين پُك مأيوس ....
فندك
سيگار
آتش
زُل مي زنيم به ديوار
اولين پُك خستگي است ،
آخرين پُك بي كسي ....
نه دربنديم نه آزاديم
به چيزي شبيه آينه مي مانيم ،
من تب مي كنم
تو مي لرزي ...
من آه مي كشم
تو مي گريي ....
فندك ،
راز ِ سكوت من است !
سيگار ،
رمز ِ فرياد تو ...!
آتش هم
حكم اعدام ِ ما ، همين فردا ...!
مي گويي :
پس از من
صيغه نشو !
يا عروسي كن
يا كنار ِ خيابان بخواب ...!
مي خندم !
مي خندي !
نمي پرسي ،
نمي گويم :
براي ملاقات
طلاق ِ غيابي گرفته ام ،
و هم اكنون قاضي
در انتظار زن ِ يك شبه اش
پشت در ايستاده و
سيگار مي كشد !
مي گريم !
مي دانم كه مي داني ....
مي خندي و مي گريي !
نمي پرسي ....
41
رداي ِ سوگ بر تن ،
ردّ ِ تازيانه بر شانه ،
ريسمان ِ دار بر گردن ....
نگاه ِ ملتمس ات به ديگران فهماند :
لرزش ِ سايه ات از هراس نيست ،
صبح هاي ِ اعدام ، هواي ِكربلا سرد است !
42
باورت مي شود ؟
_ !
تو مي داني ؟
_ ؟
اينجاكجاست ؟
_ ؟!
43
بگو : " دوستت دارم ...."
به تاج ِ خار
و به سيم خاردار
و آن كس كه مي هراسد دوست اش بداري
هنگام ِ گفتن ِ آتش
به جوخه اعدام !
بگو : : " دوستت دارم "
هرچند نخواهيد ،
نگذاريد ،
مجال بيابم به گفتن اش ....
بگو :
" دوستت دارم ...."
44
پروانه هاي تقدير
بر گيسوان تو مي رقصند !
از خطوط ِ بي سرانجام ِ كف دستان ات
سايه باني از گل سرخ مي سازم
و در انحناي رنگين كمان لب هايت
پنهان مي شوم !
و اين آغاز جادوي ماست ؛
خود را بزن به خواب
تا دكمه هاي تن ات را
دوباره ببندم !
زين پس ،
هر كه را دوست بدارم
چهره ي ِ تو را خواهد يافت !
و هر كه را تو ببوسي
لب هاي ِ من خيس مي شود !
و اين جادو ،
سرانجام ماست !
45
در شكاف ِ شيري رنگ ِ پيراهن ات
كلبه هاي ناگزير هم آغوشي است !
من مانده ام و طعم تمشك
تو مانده اي و شراب ِ بي تقصير ...
ناچار و بي خبر
بستر ِ سرنوشت
اين قصه شد مكرر و از اختيار گفت :
مجبور
چشم خيره ي شب بود
كه با شرم و اشتياق
بر پيكر برهنه ي ويرانه ها
بيدار ماند و خفت ...!
46
مرهم ِزخم هاي ِ هميشه ي پائيز
شب هاي خالي و
شيون ِ سنتور نيست !
ياد باد
يادواره هاي ِ اندوه
گورهاي جمعي و تن هاي ناشناس
سپاه ِ مغلوب و كاكُل هاي خاك آلود
و سوراخ هاي ِ مانده از جوخه هاي ِ ترس
بر پيكره هاي ِ باكره ي ِگمنام
آري ،
سنگ هاي سياه پوش
قلب هاي ِ رسولان را
به قتلگاه بردند !
مگذار سلسله ي اشك فروشان
بر شانه هايت
و بر پيراهن هاي ِ خوني چاك چاك
هيهات را
زنجير و داغ را
خالكوبي كنند !
47
تندر از انسداد ِ رگ هاي ما
عبور مي كند امشب ...
يك غزل براي نوشيدن
هزار بغض ِ بي گلو مانده را
رها مي كند رفيق ...
كجا درخت تشنگي سبز است ؟
بيا پياده شويم ...!
48
رشك مي برم ،
به شكاف ِ درزهاي ِ پيراهن ِ مار
از اين جنون بي تجسّد
و اين سحر ِ سرگيجه آور ِتهوع ،
كه مدّاحان ِ بي درد
شعرهاي شيّافي را
به نام عشق
بالا مي آورند !
پوست بينداز و
بسترت را تازه كن !
پالان نو مبارك !
49
نام ِ كوچك ِ
تمام ِ كوچه هاي ِ شهر ِ من
" شهيد " است !
نوزادان ِ جنگ هم نام اند !
شناسنامه ات را
بسوزان !
50
بيدار شو ...
گهواره را تكان بده !
عروسك هايت مي گريند !
پستان هاي ِ پر شير
نوزاد ِ نيامده در گور ....
51
رنج ؛
عشق ؛
بخشش ؛
درك كردن را تجربه كن .
آموخته هايت اگر به معناي ِ انسان نيفزايد ،
آتش ِ دوزخ ِ خودشيفتگي ات مي شود .
و رستگاري يعني : بيش از آن كه به نان بينديشي ، به گرسنگان بينديش
52
براي معنا كردن ِ سكوت ،
به كلمات پناه ببر !
ونگوگ
با گوش ِ بريده اش
پرواز كرد !
خودكشي شعبده ي ِ مهبانگ بود !
53
هفت گناه كبيره اين است :
مي ترسم !
مي ترسي !
مي ترسد !
مي ترسيم !
مي ترسيد !
مي ترسند !
و تا ابد ، دوزخي ترين شان اين است :
مي ترسانم !!
54
لبي كه بوسه نداشت
سرانجام
بوسه اي را كه لب نداشت ،
شكار كرد !
ببخش ،
تا بخشيده شوي ....
55
ترديد نكن !
در هنگامه ي ِ همه چيز
نفرت
به هيچ چيز نمي ارزد !
ابروي ِ عشق را بردار
تا چشمك هايت به ستاره
مثل ماچ هاي ِ آبدار ِ كودكي
به لب ِ ماه ِ نو بچسبد !
به بهانه ي ِ اين شعر
در اولين چهارراه
پشت ِ قرمزترين چراغ
به غمگين ترين عابر ِ پياده بگو :
" دوستت دارم ...! "
56
كابوس ،
اگر خواب ِ خدا را مي ديد
بستگان اش سپيد مي پوشيدند !
باور كن !
شراب ،
ابليس را قديس مي كند ،
يك بار براي هميشه ...!
57
بي خيال !
سخت است ، مي دانم !
خسته اي ، تنهايي ، باشد !
دلتنگي ، غمگيني ، آري !
امّا ، همين حالا ، همين لحظه ،
" كمي لبخند به من بده ! "
از جنس ِخواب و بوسه و روزهاي خوب ...!
58
درخت ِ خاطره مي سوزد
بال هاي فرشتگان سرد است ؛
مرا به سرزمين خود ببر
آنگاه
ببين كه تنهاترين شب سال ام
براي ميگساري و لبخند ....
چيزي نمانده خدا مست كند !
59
آرامش
يا
آزادي ؟
كداميك ؟!
خنجرت را تيز كن برادر
يكي از اين دو رفيق
هميشه قرباني است !
60
ديوار مهيبي است بودن
كه در زلزله ي ميلاد
بر وزن ِ تن هاي ما فرود آمد !
حال ، زمستان است ،
ميان اين همه خميازه و مرگ هاي كشدار ،
مردمك هايت را
به دي بدوز
و به تمام فريادهاي ِ بهار
حجم بده !
اشتراک در:
پستها (Atom)
-
در ناکجا آباد ِ زمین که هیچ کجا را به هیچ کجا نمی رساند ؛ خدا با من و برای من می گریست ! باورم کن؛ باورم مرده است .... من در می...
-
خسته از کابوس های قدیمی در پیچ ِ یک کوچه ی بن بست مانده ام چراغی بیفروز همسایه خانه تاریک است علیرضا توانا
-
شاید مرده ... شانزدهم يا هفدهم اسفند ماه سال 73 يا 74 آقا پرويز، صاحب تراشكاري دو نبش خيابان مازندران، ساعت چهار و پنجاه و سه دقيقه صبح، ا...









