اين عصبيت ِ بي ملاحظه
شيره ي جانم را مي مكد ...
و آنقدر با ناخنهاي شيشه اي
بر رگهاي من مي كوبد
كه آخر ، فرياد مرگم ، در سرسراي جمجمه
مرا وامي دارد
به شكستن عهد
شكستن عهد سكوت
8 تير 1389
فیلمساز، نویسنده و شاعر ( خواهش می كنم از انتقال و يا انتشار ِ نوشته های وبلاگ خودداری كنيد . سپاسگزارم . )
اشتراک در:
نظرات (Atom)
-
خسته از کابوس های قدیمی در پیچ ِ یک کوچه ی بن بست مانده ام چراغی بیفروز همسایه خانه تاریک است علیرضا توانا
-
صحنه: ایستگاه قطار [نیمکت زردی میان صحنه است و دو خط موازی به نشانه ریل در مقابل آن. مرد بر روی نیمکت نشسته است و به زمین چشم دوخته است. ...
-
مینا دیشب خواب خیلی بدی دید.صبح که با صدای مامان بیدار شد، باورش نمی شد، توانسته، حتی در خواب، چنین چیز بدی را ببیند! وقتی مامان دید، می...